داستان کوتاه کودک من

دوباره کلافگی مثل خوره افتاد در وجودم.بلند می¬شوم و می¬نشینم.خیلی وقت است که دیگر نمی-توانم نگاهش کنم.مثل یک تکه گوشت افتاده است روی تخت. صورتش زرد است، لاغراست و پژمرده

ساعت از ۲شب گذشته است.در اتاق آرام آرام بازمی شود.روشنایی راهرو راه باریکی را بر روی زمین تاریک اتاق می¬اندازد.هنوز ۵ دقیقه نگذشته که روی مبل کناره تخت خوابم برده است.چشمانم را نیمه باز می¬ کنم. پرستار بخش را می بینم که آهسته داخل می شود سمت تخت می رود و چیزی در سرم تزریق می¬ کند و بعد خارج می شود. این درست از صبح هفتمین آمپولی است که در سومین سرمش تزریق می کنند. دوباره کلافگی مثل خوره افتاد در وجودم.بلند می¬شوم و می¬نشینم.خیلی وقت است که دیگر نمی-توانم نگاهش کنم.مثل یک تکه گوشت افتاده است روی تخت. صورتش زرد است، لاغراست و پژمرده.
امید،اعتقاد ،ایمان ذره¬ای از اینها دیگر در وجودم نیست. اگر اورا از دست بدهم؟ مثل آتشی تمام تنم را می سوزاند این فکر.بلند می شوم و کناره پنجره می ایستم تا شاید صدای نم نم باران گدازه های وجودم را آرام کند. اگر تا چند روز دیگر قلبی برای اهدا پیدا نشود دوام نمی آورد ،این را دکتر گفته است. سرم را به شیشه پنجره فشار می دهم ،درد می کند.از بس از صبح مثل مته در سرم فرو می رود این حرف.حالا من هیچ، نرگس چه گناهی دارد؟مطمئنم نبود مادر خلاء بزرگی را در زندگی اش می اندازد.آخر خیلی کوچک است.اما برای خودم هم دلم می سوزد.او همه چیز من است.خودم است،خود خودم. اگر نباشد من هم مرده ام.فایده ای ندارد. درد امانم را برید. می ترسم منفجر شود. کاش بشود. برمی گردم،می خواهم دستانش را بگیرم تا شاید آرام شوم،اما نمیتوانم. اگر مثل همیشه گرم نباشد چه؟میترسم سرد باشد. بغضم را فرو می دهم و می روم.
خیابان پراز آب است.باران درشت و زیاد شده است اما با این حال مردم در خیابان زیادنند..آنها می دوند اما من فقط راه می روم.قدم زنان تا حتی سلول هایم هم باران را حس کنند.پوستم آن را لمس کند.کلاهم را نمیگذارم تا آب از نوک مغزم پایین برود.
دستم را در جیبم فرو می¬برم. هیچ چیز در آن نیست،مثل همیشه،جز چند نخ سیگار. روشنش می کنم و فکر می کنم. در سرم پر از فکر است. از همه چیز. شاید اگر به اندازه فکرهایم در جیبم اسکناس بود هیچ ترس و غصه ای نداشتم، حداقل ترس از دست دادن اورا. اما نیست، نه اسکناس ونه قلبی برای او. دو سال از ثبت نام می گذرد اما یکبار هم تلفن زنگ نخورده است تا کسی از آن پشت بگوید که پیدا شد. حتی یکبار. وضعش هروز بدتر و بدتر می شود و ضربان قلبش کندتر.
دیگر عادت کرده ام . به هر دری میزنم بسته است. بی فایده است. یک نفر آن بالا است روی قله کوه ومن این پایین. کوهنوردی نمیدانم. ایمانی هم ندارم که او آنجاست شاید سایه ای از امید است نه خود آن. بدون شک سایه اش است… می¬دانم.
تمام شب را پرسه می¬زنم… هم با خود صحبت می کنم و هم با او… شاید فقط با او.اما صدایم را نمی -شنود،خیلی وقت است که نمی¬شنود. می¬دانم که فراموشم کرده است.سالهاست که فقط خودم صدایم را می¬شنوم و بس. نور خورشید چشمم را می زند. صبح شده است. اینکه چقدر راه رفته ام و از کجا به کجا رفته ام را نمیدانم و چقدر فکر کرده ام را هم نمی دانم،فقط میدانم که هنوز سرم پراز فکر است. در را باز می کنم.آهسته داخل می شوم تا نرگس بیدارنشود.اما با صدایش می ایستم. سلام می کند و حال مادرش را می¬پرسد.نمی¬دانم چه بگویم فقط نگاهش می¬کنم.در چهره اش شادی می¬بینم و با لحنی که اطمینان و ایمان در آن موج می¬زند می¬گوید مادر خوب می¬شود.مردی بالای کوه بود، آن بالا نوک قله و به من گفت مادر بر می¬گرددو سالم دوباره در آغوش می گی¬ردت.اینها در خوابش بود. من باز فقط به او نگاه می¬کنم و لبخند می¬زنم.
هنوز سرم درد می¬کند. دراز می¬کشم. می¬خواهم کمی بخوابم اما نمی¬گذارند این فکرهای لعنتی.تلفن زنگ می¬زند از بیمارستان است. دلم هوری می¬ریزد.دستانم می لرزد.صدایم می لرزد.آن را بر می¬دارم؛ کسی پیدا شده است که همه چیزش با بیمار شما جوراست.زودتر بیایید… قطع می کند. گوشی در دستم خشک می-شود. سرم تیر می کشد. فشارش می¬دهم،محکم…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *