داستان کوتاه جاچسبی

سیگار سومی بود که می کشید. داشتم فکر می کردم که آخر، روزی بین سنگریزه های آسفالت این اتوبان گم و جزء ی از آن می شوم که صدایش حواسم را پرت کرد.

-هفته ی دیگه هم باید بیایم. واسه گوشه این دفعه.

پایم را که بالا می گذارم، معده ام ترش می کند. بدنم گر می گیرد. کوفتگیاز شانه ام وارد می شود و تا شصت پایم می رود. روی صندلی که می نشینم، پلک هایم سنگین می شود. نمی شود روی این صندلی ها خوابید. تازه اگر کمی چشم هایت گرم شود، صدای فیلم های مزخرفی که می گذارند، اعصابت را بهم می ریزد. کتابی بیرون می آورم که موبایلم زنگ می خورد.

صدای باد حواسم را پرت کرد. شیشه را بیشتر پایین کشید و سیگارش را بیرون انداخت. صدای ضبط را زیاد کرد. صندلی اش را عقب می کشید و پایش را دراز کرد. گفت:

-تو بازم می خوای برگردی؟

سرش را چسباند به پشتی صندلی.

منتظر جوابم نماند.نگاهم به جلو بود. به خط وسط اتوبان. به گاردریل. به ماشین های آن طرف. به تابلویی که نشان می داد ۳۰ کیلومتر بیشتر به تهران نمانده است. گفت:

-به حاج ممد زنگ زدم. گفت از شنبه بیاد ببینم چی میشه.

صدای رادیو را کم کردم و گفتم:

-ممممن که بهت گگگفتم به درد ااااین کااارا ننمی خورم.

در حالی که داشت شیشه را بالا می داد، گفت:

-انبارداری که کاری نداره پسرجان. خودتی و خودت. هیچکی نمیاد پیشت.

گفتم: –مممشتریااش بیان بباهام حححرف بببزنن، مممی پرن.

خندیدم. سرش را به سمت بیرون کج کرد.انگار دنبال چیزی می گشت. هر از چندگاهی صدای نیمه تمام سرفه ای خشک از دهانش بیرون می آمد.

موبایل را جواب می دهم. جواد است.

-این بچه بازیا چیه دراوردی؟

چیزی نمی گویم. حوصلهی جواب دادن ندارم. اگر هر کسی به غیر از جواد بود، گوشی را برنمی داشتم.

-کجایی؟ چرا حرف نمی زنی؟

-تو اااااتوبوسم.

هفته ی دیگه اجراس. همینطوری که نمیشه بذاری بری.

گفتم: -خخخخر خودتی؟

جواد گفت: –مهران خیلی بچه ای. اصلا رفتارت حرفه ای نبود. جون کندم تا تونستم جوری بنویسم که از پسش بربیای. یه شخصیت دیگه اضافه کردم که…

گوشی را قطع می کنم و سرم را به صندلی تکیه می دهم. به جلد روی کتابی که هنوز لایش را باز نکردم، نگاهی می اندازم. ناطور دشت. می دانستم هولدن کالفید الان کجای کتاب است و می خواهد برای چند روزی از خانه برود یک جای نامعلوم. به خواهرش می گوید که می روم یک کلبه ی ناشناس ولی نمی رود. دوست دارم این بار که بخوانم، برود. کتاب در دستم عرق می کند. چشم هایم را می بندمو به جواد فکر می کنم، به صدای موزیکی که از پشت خط می آمد و بیشتر به خاطر همان بود که مکالمه ام با جواد را تمام کردم.

صدای ضبط را باز زیاد کرد. گذاشت روی سی دی. هایده. همان صدایی که صبح های جمعه با آن بیدار می شدم. در ایوان را باز می کرد. می رفت می نشست روی پله ی اول، سیگار می کشید و زل می زد به درخت انجیر. به لاشه های دوچرخه های مردم. به پیچ و مهره های پخش شده روی زمین.

موبایلش را از جیبش درآورد. عینکش را به ته بینی اش فشار می داد که گفت:

هر چی زور می زدم نمی شد. یارو امون نمی داد. نگاه نکرده، دستشو می ذاشت رو بعدی. حضرت عباسی همشون یه شکلن. مردمو از نون خوردن میندازن.

گفتم: ششانسی بگو پپپدر جان. ششششانسی.

خندیدم.سرفه می کرد. یک سالی می شد که بلند حرف می زد. دکتر می گفت کار گوش راستش تمام است. موبایل را می چسباند به صورتش. جای زخم هایش دیر خوب می شود. مگنا قرمزش بیشتر شده که کم نه. از وقتی اعتبار گواهینامه اش تمام و از معاینه پزشکی هم رد شد، بهم ریخت. به گوشم رسید،توی خط امیرکبیر به سمت فین، چند باری با راننده های دیگر گلاویز شده است. انگار تمام دنیایش شده این سمند دوگانه ی زرد رنگ قسطی مدل ۸۴ که آیینه بغلش ترک خورده است و هر ماشینی را دو تا نشان می دهد. وقتی از تهران به کاشان برگشتم، آمده بود پای اتوبوس دنبالم. از جا چسبی روی داشبور فهمیدم که اوضاع مالی اش خراب است. یا شاید فکر می کند خراب است. وگرنه جای اسکناس های کهنه و پاره پوره، داخل صندوق صدقه بود.

به دختری که سه صندلی جلوتر از من نشسته است، نگاه می کنم. چقدر شبیه کاترین است. الهام ولی شبیه کاترین نیست. کتاب را داخل کیفم می گذارم و نمایشنامه را بیرون می آورم. قسمت های مربوط به من با ماژیک مشخص شده است. می روم صفحه ای که کاترین با من روبه رو می شود. خدا می داند که واو به واوش را از بر بودم. اینقدر که دیگر زبانم نمی گرفت. بعد از چهار سال سگ دویی توی کانون تئاتر دانشگاه، توانسته بودم شخصیتی را بگیرم که حداقل یک صفحه دیالوگ داشت. دیگر پشت پرده نبودم. یا مثلا کمک آتش نشان توی نمایش آواز خوان طاس که با دکور هیچ فرقی نداشت. دیالوگ، حرکت، فریاد. آن هم برای اجرا در تالار ابوریحان. جشنواره تئاتر دانشجویی. امروز وقتی وارد سالن تمرین می شوم، صدای دیالوگ های خودم را می شنوم. با گوش های خودم. از آن طرف سالن. دیالوگ من از یک گلوی نکره ای بیرون می آید و الهام جوابش را می دهد. صدای آلبوم بوی دیروز فریبرز لاچینی می آید که از سالن می زنم بیرون. جواد جلویم سبز می شود.

می گویم:-مممن ددددیگه نننیستم.

جواد نمی داند چه بگوید. می دانم که دست او نیست. می گوید:

قراره یه شخصیت اضافه بشه.می گویم: -مممگه ککشکه؟

جواد سیگاری روشن می کند و می گوید: –کارگردان می گه لحن درنمیاد.

جواد را کنار می زنم و می روم. به خودم هزارتا فحش می دهم که تو را چه به تئاتر. برو ده ونک و در شرکت تتراپک را باز کن و بشین سر بسته بندی محصولات غذایی ات. این جوری کسی با لحنت هم کاری ندارد.

بسته ی دستمال کاغذی از روی داشبور افتاد کنار پایش. رسیده بودیم. وارد پارکینگ شهرک آزمایش شدیم. داخل ماشین قبل از این که پیاده شود، انسولینش را زد. دوست دارد برگردم کاشان. نباشم در آن خانه ی مجردی زیر پل کمیل با یک مشت عزب.برگردم و مثل پنج سال پیش بشوم تک پسر خانوادهو کمک خرج پدر. وارد که شدیم، رفت نشست روی صندلی های وسط سالن. انگار تمام مردم شهر، آن روز مسیرشان خورده بود به شهرک آزمایش و هوس کارهای اداری زده بود به سرشان. برای پرداخت فیش ویزیت معاینه و کمیسیون پزشکی بیست دقیقه ای معطل شدم. وقتی برگشتم و نشستم کنارش، داشت زانوهایش را می مالید.

گفت: –چقدر اینجا بی در و پیکره. حوصله شو ندارم.

همان روز زنگ می زنم به شرکت و چند روزی مرخصی می گیرم. می خواهم برگردم خانه و از تئاتر و نمایش نامه و کاترین و هر چه که با زبانم کار دارد فاصله بگیرم. دلم می خواهد چند روزی حرف نزنم. خانه با لحنم کاری ندارد. کلمات و جمله ها توی سرم رژه بروند و از زبان کوچک ته حلقم سان بگیرند. می روم ترمینال جنوب و سوار یکی از اتوبوس های تعاونی ۱۷ می شوم. پایم را که بالا می گذارم، معده ام ترش می کند. می نشینم روی یکی از صندلی ها و به دختری که شبیه الهام است و سه صندلی جلوتر از من می نشیند، نگاه می کنم.

از پیشخوان اسم پدرم را صدا زدند. وارد اتاق معاینه شدیم. دکتر سرش پایین بود. سن و سال پدرم را پرسید. برگه ی شورای پزشکی که پدرم از اصفهان آورده بود را گرفت و چیزی داخل آن نوشت. به پدرم گفت برود بنشیند روی صندلی و چشم بند سفید رنگ را ببندد. خودش هم رفت پای تابلوی E  شکل بینایی سنجی و با خط کشی که دستش بود به هر کدام اشاره ای می کرد. هنوز نگاه نکرده، دستش را می گذاشت روی بعدی. دکتر بی حوصله بود انگار. امان نمی داد. چشمی که چشم بند روی آن نبود سرخ شده بود. پدرم زور می زد. چشمش را تنگ می کرد. مثل همان وقت هایی که می نشست توی پارکینگ پای تاب گیری چرخ های دوچرخه و دود سیگار می رفت توی چشمش. از اتاق بیرون زدم.مردممثللانهیمورچهبهاینطرفوآنطرفمیرفتند. ازشیشهیقدیآخرسالن،آنتنچشمکزنمیلادمشخصبود.بغضی گلویم را فشرد. دوست داشتم همه یک لحظه بایستند. به طرف من. موسیقی سالن تمرین تئاترمان پخش شود. من بروم روی یکی از صندلی های وسط سالن. داد بزنم. اینقدر دیالوگ بگویم که زبان از تو دهانم کنده شود. بیافتد کف زمین و تکان بخورد. من بخندم ولی پدرم نخندد و با جاچسبی روی داشبور تاکسی اش بیاید زبانم را سرجایش بچسباند…

One thought on “داستان کوتاه جاچسبی؛نویسنده :محمد فینی زاده(بخش مسابقه ششمین جشنواره دیالوگ بازینام)

  1. به نویسنده ی این کار تبریک میگم. عناصر داستان و تاثیر فوق العادش بر احساسات، جزئی نگری و روندِ پیشروی داستان بینظیر هست…🙏🏻

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *