کافه داستان بازینام

کافه داستان بازینام:بیست ساله بود که در سفرش به فرانسه بالوئیس آشناشد، آن زمان سوفیا برای فراراز خاطره ای تلخ به فرانسه رفته بود.دیدن لوئیس برایش میتوانست بهترین اتفاق زمانش باشد

چنددقیقه ای بیشتر به طلوع خورشید و آمدن ماشین زندانی های سیاسی به لب مرز باقی نمانده بود.ذوال اوضاع اقتصادی آلمان شرقی آن دولت را مجبورکرده بودتا کسانی را که قصد فرار به آلمان غربی داشتند درازای گرفتن پول ویا کالا به غرب بفروشد. لوئیس یکی از آنهابود.

“خانم، میبینید که هیچ خبری نیست. بهتره که دیگه از اینجا برید.”
این جمله را سرباز آلمانی غربی برای چندمین بار به سوفیا گوشزدکرد. هرکس بادیدن چهره ی زردو چشمان سرخ سوفیا به راحتی میتوانست لحظه به لحظه انتظار سالیان اورا درنگاهش ببیند.داستان
بیست ساله بود که در سفرش به فرانسه بالوئیس آشناشد، آن زمان سوفیا برای فراراز خاطره ای تلخ به فرانسه رفته بود.دیدن لوئیس برایش میتوانست بهترین اتفاق زمانش باشد.اما این بهترین اتفاق خیلی زود تمام شد.

“خانم،بلندشو،خورشید طلوع کرد دیگه ماشینی نمیاد.”
نورخورشیدکم کم تمام فضارا روشن کرد.سوفیا که چشم از آن طرف خط سفید برنمیداشت برای لحظه ای چشمش به سرباز جوان و بلندقد آن طرف خط افتاد و توانست درروشنایی چهره ی او را ببند. خیلی زود اورا شناخت.همان چشمها و همان نگاه نافذ پسرک هجده ساله را داشت.همان خاطره ی تلخی که لوئیس برایش بهترین اتفاق شد.برای مدتی محو چشمان سرباز شد اما قبل از آنکه در گرداب خاطرات هجده سالگی بیفتد نگاهش را از او و آن طرف خط سفید دورکرد. خط سفیدی که فقط چند قدم کمی دورتر از او حائلی بود میان او و دو خاطره اش.

One thought on “داستان کوتاه “چندقدم آن طرف تر”؛ نویسنده:فرناز عقیلی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *