داستان پشت آن سنگ

کوچه تاریک تر از آن بود که بتواند به خوبی ببیند.صورتش از سرما سرخ شده بود و لب هایش از برخورد دندان هایش به هم می لرزید. چشمانش از خستگی رمقی نداشت

تمام شب را پرسه زده بود. باران تندی گرفت. در کوچه کسی نبود.

او بود و تنهاییش. کناره درب مغازه ای رفت و آنجا پناه گرفت تا شاید بارش آرام گیرد و او به راهش ادامه دهد.

راهی که نمی دانست قرار است به کجا برسد فقط دلش میخواست زندگی را بدزدد و جای دیگری ببرد.

روی زمین کز کرد و نشست.

در تاریکی شب، درخششی در چند قدمی اش روی زمین چشمانش را زد.

کمی خود را تکان داد. دستش را دراز کرد تا درخشش را بگیرد.

آن را برداشت و نزدیک خود آورد.

یک آینه ی کوچک، شاید هم تکه ای از یک آینه ی بزرگ بود.

آن را جلوی صورت خود گرفت.

دوباره خود را تکانی داد تا نزدیک نور چراغ قرار بگیرد و بتواند صورت خود را در آینه ببیند.

به سختی می دید. کوچه تاریک تر از آن بود که بتواند به خوبی ببیند.

صورتش از سرما سرخ شده بود و لب هایش از برخورد دندان هایش به هم می لرزید. چشمانش از خستگی رمقی نداشت. 

یادش آمد یکبار هم در بیابان های کاشان هوا ابری شد و باران تندی گرفت و او سردش شد و آنوقت با اجاق شقایق که در پشت یک سنگ بود خود را گرم کرد…
باران تصمیم قطع شدن نداشت و دستانش هم از شدت سرما تاب تحمل آینه را نداشت.

سرد بود و به خود می لرزید.

فرناز عقیلی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *